خرید بک لینک
اگر چه عرض هنر پیشِ یار بیادبیستزبان خموش، ولیکن دهان پُر از عربیستپری نهفته رخ و دیو در کرشمهٔ حُسنبسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیستدر این چمن گلِ بی خار کس نچید آریچراغِ مصطفوی با شرارِ بولَهَبیستسبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شدکه کام بخشی او را بهانه بی سببیستبه نیم جو نخرم طاقِ خانقاه و رباطمرا که مَصطَبه ایوان و پای خُم طَنَبیستجمالِ دختر رَز نورِ چشمِ ماست مگرکه در نقابِ زجاجی و پردهٔ عِنبیستهزار عقل و ادب داشتم من ای خواجهکنون که مستِ خرابم، صلاح بیادبیستبیار می که چو حافظ هزارم استظهاربه گریهٔ سحری و نیازِ نیم شبیست

برچسب: نویسنده: دانیال حسین‌پور تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 14:05

آن سرو سهی چه نام دارد؟کان قامت خوش خرام داردخلقی متحیرند در ویتا خود هوس کدام دارد؟ماهی که به حسن او صنم نیسترخسارش از آفتاب کم نیستگر دور شود ز دیده غم نیستکندر دل و جان مقام داردمن کشتهٔ عشق آن جمالمآشفتهٔ آن دو زلف و خالمآنرا خبری بود ز حالمکو نیز دلی به دام داردآن کس که دلم همی ربایدگر نیز دلم بسوخت شایدتا پخته شود چنانکه بایددیگ هوسی، که خام داردای دل، چه کنی خیال خوبان؟اندیشهٔ زلف و خال و خوبان؟آن برخورد از جمال خوبانکو نعمت و احتشام داردمعشوق چو آفتاب دارمبا او هوس شراب دارمزیرا که دلی کباب دارمو آن لب نمک تمام داردقومی که مقربان دینندبا دردکشان نمینشینندآواز دهید، تا ببینندصوفی که به دست جام داردمن پند کسی نمینیوشمچون بر لب مطربست گوشمدر کیسهٔ آن کسست هوشمکو کاسهٔ می مدام داردای خواجه، حکایت مجازیهرگز نبود بدین درازیدریاب، که سرعشق بازیداغیست که این غلام داردپوشیده چو نیست حال برتوامروز می زلال بر توبی مانبود حلال بر توآن باده که دین حرام داردزان چهرهٔ همچو باغم، ای دوستهرگز نبود فراغم، ای دوستدر خاک برد دماغم، ای دوستبوی تو که در مشام داردخون شد دلم از غم تو، جان نیزبر چهره دوید و شد روان نیزسرخی رخم ببین، که آن نیزاز دیده و دل به وام داردشعر خوش اوحدی روانستگر گوش کنی به جای آنستکز بوسهٔ شکرین لبانستاین شهد که در کلام دارداز گفته او ترا گذر نیستوز شیوه عشق خوبتر نیستآنرا غم جان ز بیم سر نیستکو مذهب این امام دارد"اوحدی"

برچسب: نویسنده: دانیال حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:50

امشب از آسمان دیدهٔ توروی شعرم ستاره می بارددر سکوت سپید کاغذهاپنجه هایم جرقه می کاردشعر دیوانهٔ تب آلودمشرمگین از شیار خواهشهاپیکرش را دو باره می سوزدعطش جاودان آتش هاآری آغاز ، دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباستاز سیاهی چرا حذرکردنشب پر از قطره های الماس استآنچه از شب به جای می ماندعطر سکرآور گل یاس استآه ، بگذار گم شوم در توکس نیابد دگر نشانهٔ منروح سوزان و آه مرطوبتبوزد بر تن ترانهٔ منآه ، بگذار زین دریچهٔ بازخفته در پرنیان رویاهابا پر روشنی سفر گیرمبگذرم از حصار دنیاهادانی از زندگی چه می خواهممن تو باشم ، تو ، پای تا سر توزندگی گر هزار باره بودبار دیگر تو ، بار دیگر توآنچه در من نهفته دریاییستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین توفانیکاش یارای گفتنم باشدبس که لبریزم از تو ، می خواهمبروم در میان صحراهاسر بسایم به سنگ کوهستانتن بکوبم به موج دریاهابس که لبریزم از تو می خواهمچون غباری ز خود فرو ریزمزیر پای تو سر نهم آرامبه سبک سایهٔ تو آویزمآری آغاز ، دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست"فروغ فرخزاد"

برچسب: نویسنده: دانیال حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:50

صفحه بندی